آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

خاطرات سال 99(بهار،تابستان،پاییز)

سلام دوستان خوبم ببخشید از این دوران غیبت طولانی فصلی که داشتیم. به علت فعالیتهای رسانه ای دخترک که باید دراینستا منعکس بشه مجبورم خاطرات بچه ها رو فصلی بزارم. امسال سال عجیبی بود ابتدای سال که با ویروس کرونا همه درخانه به سر بردیم. و کلا جایی نرفتیم حتی منزل باباجون . تنها همسرجان برا خرید میرفتن و بعد خرید کلیه مواد خربداری شده شسته و ضدعفونی میشد. به قولی دیگه فکر نمی  کردیم کارمون به شستن تی تاپ برسه. تو این دوران خانه نشینی مدرسه مجازی دخترک فعال بود و تمام درس هاشون رو از طریق واتساپ آموزش دیدن.فعالیت های اجراش هم در فضای خانه گرفته میشد و در فضای مجازی پخش میشد. امتحانات دخترک هم مجاز...
9 دی 1399

عکس های پاییز98

اول مهر  موزه ایرانک  تئاتر کاشف گیج  کنسرت گروه میرا تولد تئاتری همایش کیمیای محبت و خدمت آموزش و پرورش هدیه استاد عزیز بخشی از تبریکات دوستان   ...
13 بهمن 1398

پاییز98(خاطرات آویسا)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب وعزیزان همراه بخصوص دخترک پرتلاش و علی جان پر از عشقم  که همیشه سرشار از مهربانی ست. ببخشید که دیر به دیر وبلاگتون رو بروز می کنم. فعالیت های  اجرایی آویسا جان بخش عظیمی از زمان  من رو به خودش اختصاص داده و درگیری ها و رفت و آمدهایی که به خاطرش دارم باعث میشه زمانی برام باقی نمونه. برا همین سعی می کنم گزارش فصلی کوتاه از اتفاقات براتون بنویسم. پاییز با مهر و مدرسه ش شروع شد همراه با کلیپ اول مهر آویسا که روز اول مهر در فضای مجازی پخش شد و بسیار مورد استقبال قرار  گرفت. مدرسه دخترک با تغییر ساختاری که داشت یه تحولی بزرگ در دنیای آموزشش ایج...
13 بهمن 1398

بهار 98

سلام به همه دوستان و عزیزای دل من. تابستان در پیش است بیایید با کوله باری از انرژی به استقبال سفرهای خاطره انگیز برویم.این شعار تابستان امسال ماست... یه اتفاق قشنگ تو فصل بهار اومدن پسردایی جونی در 8/8/98 بود. الانا همش دلتنگشم و البته آویسا خانم بچه دوست هم که کلا عاشقشه و همچنین پسرک که تا فهمید همش میگفت: پس کی بزرگ میشه می خوام باهاش بازی کنم. از همان ابتدای امر می خواست ماشین پاپاترول بهش هدیه بده. روز اول که قرار بود بریم بیمارستان، کلی آویسا ناراحت بود که چرا اجازه نداره بیاد بیمارستان و کلی از قوانین شاکی بود و می گفت چرا نباید من بیام من می خوام پسرداییم رو ببینم و کلی از این حرفا. ...
5 تير 1398

یکشنبه 28بهمن 1397

  سلام و صد سلام خدمت همه یاران همیشه همراه خودم و عزیزان دلم آویسای مهربان و علی پر از عشقم. گفتم آویسای مهربان چون که وجودش سرشار از مهربانیست و بیشتر زمان مرا با نامه های مهرآمیزش غافلگیر میکند. و علی پر از عشق که ساعات زندگی مرا با چشمان پر مهرش سرشار میسازد. برگشتیم اداره بعد یک استراحت دلچسب. روزهایی که در کنار خانواده محترم در کنار پدر و مادر عزیز و برادران بهتر از جانم گذشت. مسیر رفت از جاده ییلاقی رفتیم که بسیار دلچسب و زیبا بود. هوای شمال هم عالی و عاری از هر گونه رطوبت و سرمای شدید. در این میان تنها یک روز را به ساحل رفتیم که هم بچه ها کمی بازی کنند و هم ما کمی هوا بخوریم. هر چند ناتوانی و...
28 بهمن 1397

چهارشنبه28آذر97

سلام به همه عزیزان دوست داشتنی و به گل های زندگی خودم. که روز به روز بزرگتر و عاقل تر و گاهاً برعکس عمل می نمایند  البته. آذر زیبا کم کم به پایان میرسه و زیبایی های پاییز عاشق رو میبره. آذر برای من مفهوم زیبایی رو به ارمغان میاره،" مادر شدن"  هر چند این تجربه شیرین با سختی ها و تلخی هایی همراه بود ولی الان که دخترم  در کنارم می نشینه و گاهی درد و دل می کنه و زمانی که دلم میگیره با من همنوا میشه تازه میفهمم خدای مهربان چه موهبتی رو به من ارزانی کرده. پروردگار من! شکرت می کنم به من توان بده و آرامشی عمیق، بگذار نابینا از آدم های اطرافم زندگی کنم. دوستت دارم و میدانم تو بهترین ...
28 آذر 1397

4شنبه 2اسفند 96

سلام به همه دوستان. این روزهای ما کمی تکراری است . از بحث برف و یخ بندان که بیرون که بیایم خوردیم به تعطیلات آلودگی هوا و سه روز بچه ها تعطیل شدن.دردسر اداره و چه کنم چه کنم بنده که بچه ها رو کجا بزارم شده بود دغدغه روزهای آلوده. یه روز خانه عمه جان و باقی منزل باباجان. بعد تعطیلات آلودگی ما چون از قبل هماهنگی کرده بودیم که بخاطر برخی از امور و کمک به مامان حاجی بریم شمال با هماهنگی با خانم دربندسری عزیز و معاونت آموزشی مدرسه رهسپار شمال شدیم و تا 22 بهمن آن جا به سر بردیم. ابتدا قرار بود که شب قبل رفتن به مسافرت جشن تولد آویسا خانم با  خانواده همسرجان برگزار شود اما به دلایل امنیتی مریض نشدن بابا جون کنسل...
2 اسفند 1396

تولد 7سالگی دخترکمان در کنار دایی جونا و زن دایی جونا

سرانجام بخت تولد دخترکمان باز شد و شب جمعه گذشته تولدی با جمع خانواده مامان نسرین برپا شد. شب قبل با دخترکمان رفتیم و کمی وسایل تزیینی خریدیم. فردا هم به تمیز کردن منزل و غذا پختن و خریدن  کیک و باقی امور گذشت. شبی بود در کنار دایی جونا که به آویسا و علی حسابی خوش  گذشت... ...
10 بهمن 1396

دوشنبه 13 شهریور96(این روزهای علی)

همه عشق علی شده روزهای شنبه که باباش بره دنبالش و با هم برن پارک برای بازی. و کلاً صبح های شنبه به عشق همین بازی راهی مهد میشه. از بزرگداشت روز تولد پسرک بگذریم در شب جمعه ای دایی جان اینا اومدن منزل ما. کیکی هم دایی جان محمد وسحرجون  زحمت کشیدن و سفارش دادن که مزین به تصویر دخترک و پسرکم بود. تولدی با حضور دایی جان اینا بغیر از دایی ایرج و خانواده گرفتیم. البته عصری هم یادمان به خاله عاطفه و عمو علی افتاد و زنگی بهشون زدیم آنها هم به جمع ما اضافه شدن. شب خوبی بود برای همه بخصوص پسرکم. از حرفای پسری جایزه ای به صورت سی دی همسر جان برا بچه ها خریده بود. من: کاش کسی برا منم می خرید. ...
13 شهريور 1396